49
ناشناسى در قافله مكه
آن سال كاروانى كه عازم مكه بود، چند روزى در مدينه توقف كرد. در اين شهر صالحى از تبار صالحان به اين قافله پيوست كه كاروانيان وى را نمىشناختند. پس از مدت كوتاهى اين كاروان به سمت مكه به راه افتاد. مردى در بين راه مدينه به مكه به اين كاروان ملحق شد و ديد كه آن انسان صالح به خدمت اهل قافله مشغول است. از اهل قافله پرسيد: «آيا اين شخص را كه اينگونه به خدمت شما مشغول است، مىشناسيد؟» اهل كاروان پاسخ دادند: «او در مدينه به ما پيوسته و بنابر خواسته خودش به اهل كاروان خدمت مىكند». آن مرد گفت: «بله اگر او را مىشناختيد هرگز چنين گستاخى در حق او روا نمىداشتيد كه شما را خدمت كند؛ او على بن الحسين عليهماالسلام است».
ناگاه اهل كاروان بهسوى امام شتافتند و به روى دست و پاى او افتادند. آنها از حضرت عذرخواهى كرده، عرض كردند: «اى پسر رسولخدا (ص) ، چرا با ما چنين رفتارى كرديد؟! ممكن بود از سر نشناختن شما جسارتى از ما سر مىزد».
امام با خوشرويى پاسخ داد:
من خودم عمداً كاروان شما را براى مسافرت حج انتخاب كردم؛ چون مرا نمىشناختيد؛ زيرا گاهى با كاروانى مىروم كه عطوفت فراوانى در حق من روا مىدارند و مانع آن مىشود كه من نيز به فيض سعادت خدمت به همسفران نائل شوم.
كاروانيان از اين همه بزرگى، صفا و معرفت آن حضرت در شگفت