100او اين سخن را از امام پذيرفت. حضرت آن مبلغ را ميان فقرا و نيازمندان از فرزندان امام حسن عليه السلام و امام حسين عليه السلام تقسيم كرد.
مرد جبلى به وطن خود بازگشت. چون مدتى گذشت آن مرد مريض شد. بستگان خود را احضار كرد و گفت: «من مىدانم آنچه امامصادق عليه السلام فرموده حقيقت دارد. خواهش مىكنم اين نوشته را با من دفن كنيد».
پس از مدت كوتاهى از دنيا رفت و بنابر وصيتش آن نوشته را با او دفن كردند. روز ديگرى كه آمدند ديدند مكتوبى با خط سبز روى قبر اوست كه در آن نوشته شده بود: «به خدا سوگند جعفر بن محمد عليه السلام به آنچه وعده داده بود، وفا كرد». 1
زهرى مىگويد:
در شبى تاريك و سرد على بن الحسين عليه السلام را ديدم كه مقدارى آذوقه بر دوش داشت. گفتم: «يابن رسول الله اين چيست و به كجا مىبريد؟» حضرت فرمود: «زهرى من مسافرم. اين توشه سفر من است. مىبرم در جاى محفوظى بگذارم [تا به هنگام مسافرت بىتوشه نباشم]». گفتم: «يابن رسول الله! اين غلام من است، اجازه بفرما بار را به دوش بگيرد و هر جا مىخواهى ببرد». فرمود: «تو را به خدا بگذار من خود بار را ببرم تو راه خود بگير و برو. با من كارى نداشته باش». زهرى بعد از چند روز حضرت را ديد. عرض كرد: «يابن رسول الله من از آن سفرى كه آن شب دربارهاش سخن