85پيامبر(ص) بيايد، به او اجازه داده شد، و آن در روزى بود كه تعلّق به ام سلمه داشت. پيامبر(ص) فرمود: در را ببند تا كسى بر ما وارد نشود. در آن هنگام كه كنار در بود ناگهان حسين با زور داخل شد و خدمت رسول خدا(ص) آمد. حضرت شروع به بوسيدن صورت و لبان او كرد. فرشته به او عرضه داشت:آيا او را دوست دارى؟ گفت: آرى. گفت: همانا امتت زود است كه او را به قتل برساند، و اگر خواستى به تو مكانى را كه در آن به قتل مىرسد نشان خواهم داد. آن مكان را نشان پيامبر(ص) داد. آنگاه گرد يا خاك قرمزى را آورد و ام سلمه آن را گرفت و در لباسش گذاشت. ثابت مىگويد: ما مىگفتيم كه آن كربلاست. ابوحاتم محمّد بن حبان حافظ نيز در صحيحش آن را تخريج كرده است.
4. احمد بن حنبل به سندش از معاذ بن جبل نقل كرده كه گفت:
لما بعثه رسول الله(ص) إلى اليمن خرج معه يوصيه، فلمّا فرغ قال: يا معاذ! انّك عسى ان لاتلقاني بعد عامي هذا، و لعلك ان تمرّ بمسجدي و قبري. 1
چون رسول خدا(ص) او را به سوى يمن فرستاد همراه او از شهر بيرون آمد تا به او وصيت كند و چون از وصيت فارغ شد به او گفت: اى معاذ! تو شايد مرا بعد از اين سال ملاقات نكنى، و شايد بر مسجد و قبرم عبور نمايى.
5. بخارى به سندش از جابر بن عبدالله نقل كرده كه گفت:
لما حضر أُحد دعاني ابي من الليل فقال: ما أراني إلاّ مقتولا في