103
ممّا صنع هؤلاء، ثم قاتل حتّى قتل. و كان عليه درع نفيسة، فمّر به رجل مسلم فاخذها.
بينما رجل من المسلمين نائم اتاه ثابت في منامه فقال: انّي اوصيك بوصية، فايّاك انتقول هذا حلم فتضيّعه؛ انّي لمّا قتلت اخذ درعي فلان، و منزله في اقصى الناس، و عند خبائه فرس تستنّ، و قد كفأ على الدرع برمة و فوقها رحل، فأت خالداً فمره فليأخذها، وليقل لابيبكر: انّ عليّ الدين كذا و كذا، و فلان عتيق. فاستيقظ الرجل فأتى خالداً فاخبره، فبعث إلى الدرع فأتى بها على ما وصف، فحدّث ابابكر رؤياه، فاجاز وصيته. 1
چون در روز يمامه لشكر متوقف شد به ثابت بن قيس گفتم: آيا نمىبينى اى عمو، او را ديدم كه حنوط مىمالد. او گفت: هنگامى كه با رسول خدا(ص) بوديم اينگونه نمىجنگيديم. با اقران خود بد جور مقابله مىكنيد. بار الها من به تو پناه مىبرم از آنچه كه اينها بهجاآورده و انجام مىدهند. آنگاه جنگيد تا كشته شد. او زرهى نفيس داشت مسلمانى از بالاى سرش گذشت و آن را برداشت. يكى از مسلمانان در خواب بود ثابت به خوابش آمد و به او گفت: من تو را به كارى وصيت مىكنم و مبادا بگويى اين خواب است و به آن عمل نكنى. من چون به قتل رسيدم زره مرا فلانى برداشت كه منزلش دورترين منزلهاست، و كنار سايبان او اسبى است كه رفتوآمد مىكند، و بر روى زره ظرفى سنگى است و روى آن