79[هشتم ماه رجب] بود كه در مسجد خارج قلعه، بعد از نماز موعظه كرده رفتيم [16] به خانه جناب آقا سيد هاشم، و صرف چاى نموده و چند فقره كاغذ به اصفهان نوشتيم، و نماز مغرب و عشا را در آنجا كرده، براى شام خوردن رفتيم منزل آقاى آقاميرزا ابوتراب مهمان ايشان بوديم.
بعد مراجعت كرديم به منزل و آقايان با چند نفر از اعزّه سادات با ما بودند، آمدند به منزل به جهت وداع. چون قدرى از شب گذشت و ساربان نيامد كه راه افتيم. همه وداع گفته رفتند. ساعت چهار از شب، ساربان ما آمد. نام او شيخ حسن بود. بسيار آدم خدوم خوبى بود دو شتر از او كرايه كرديم، از جندق از طرف كوير تا دامغان به هيجده هزار، به جهت آنكه كاه و جو و نان و آب و بنهمان را حمل نمايد. جناب آقاى آقا سيد هاشم همان وقت خود به نفس نفيس، مباشر طبخ چاى و سقايت آن شدند. بسيار چاى خوبى شده بود. با آنكه حقير چاىخور چندانى نبودم و با آنكه بعد از غذا بود، سه پياله خوردم. بعد حركت كرديم و جناب ايشان به مشايعت آمدند تا بالاى حمام سر آب تا آنكه سوار شديم و ايشان مراجعت نمودند.
قدرى راه كه از جندق دور شديم، آثار بارش پيدا شد، و بنا كرد خرده خرده باران آمدن. بسيار مضطرب شديم به جهت خوف كوير. متوسّل شديم به ائمه هدى - عليهمالسّلام - و به خصوص حضرت رضا - سلام الله عليه - فوراً از مرحمت ايشان واگذاشت. در اثناى راه آقاميرزا رضا، غليان بسيار خوبى چاق كرد. رنه پايى به او زد، سر سواره كشيديم.
قريب صبح [شنبه نهم] رسيديم پاى حوض سركوير، پياده شده، كنار ديوار خوابيديم. اول صبح برخاسته نماز كرديم و چاى خورديم، ابرها متفرق شده بود و آثار بارش نبود الحمدلله.
با ما از آنجا چند نفر ديگر مصاحب شدند. يكى كربلايى حسين نامى بود محصّل ديوان كه سوار شتر بود، و ديگرى ميرعبدالله نام خورى كه پياده بود. آدم زرنگ خدوم كارهاى بود و يكى ديگر هم از اهل خور. سر آفتاب سوار شديم و وارد كوير شديم.