157
3
از استانبول تا جده
ورود به استانبول
امروز كه روز دوشنبه بيست و هشتم ماه [شوال] است و روز عيد سلطانى است. 1 تخميناً چهار به غروب مانده وارد اسلامبول شديم. الحمدلله ثم الحمدلله ثم الحمد لله كه تا اينجا آمديم و از بلاد روسيه و معاشرت خارجين از اسلام آسوده شديم.
ديشب و امروز هوا خيلى خوب بود و از صبح تا حال آفتاب سوزندهاى بود. حالا كه ظاهراً يك به غروب مانده باشد فىالجمله ابر شده، اما هوا نسبت به شهرهاى سابق خيلى تفاوت كرده، بالاپوش، سنگينى مىكند و زحمت مىدهد، آدم باكش نيست كه لباده و عبارا بيندازد. ديشب كشتى خيلى آسوده آمد. تلاطمى نداشت. يك و دويى از روز بر آمده رسيديم به دو كوه از طرف يمين و يسار كه مشتمل بود برخانهها و عمارتهاى سر بازى كه جاى [148] قراول و سربازهاى عثمانى بود. گفتند اينجا دهنه اسلامبول و سرحد عثمانى است. از هر دو طرف جاهاى مسطح منقّحى با سنگ بالا برده بودند در دامنه كوه لب دريا؛ و توپهاى بسيار گذاشته بودند و قلعهها و برجهاى بسيار محكم با سنگ بالاى كوه در هر دو طرف ساخته بودند و سرباز مستعد، در هر دو سمت ايستاده بود. كشتى به جايى رسيد، ايستاد. گفتند نگاه داشتهاند تا تذكره امان كه از قنصل رومى در باطوم گرفتهاند، نشان دهند، و بروند. نشان دادند و چيزى نگذشت كه راه افتادند. گفتند اگر كشتى بعد از ظهر و عصر به اينجا برسد، نمىگذارند رد شود. نگاه مىدارند تا صبح. اگر چه