145شب همه را مىگيرانند، و سر هر فرسخى، اطاقى محقر از چوب و سنگ بود كه گويا به جهت اسباب ماشين يا مستحفطين آن درست كرده بودند، و از طرف دست راست و چپ تيرهاى تلگراف در نهايت پاكيزگى و منقّحى از چدن يا چوب يا غير آن بود. سيمهاى يك طرف را كسى از راه بادكوبه كه بيرون آمديم، شمرد. هشتاد و پنج سيم بود.
در راه چند جا گله خوك ديديم كه چرا مىكردند با گوسفندها. در آبادىها هم بسيار ديده مىشد. عمارتهاى تمام اين شهرها و دهات تا باطوم و خود باطوم يا از سنگ تراشيده است يا از چوب؛ و سقفها [132] يا سنگ است يا چوب، و بر روى آن تنگه آهن زمينهاى آنجا از چوب است. زمينهاى همه آبادىها يا قلوه سنگ است يا ريگ است يا با قير و ثقل نفط اندود كردهاند.
روز جمعه هيجدهم [شوال] را در راه باطوم بوديم. در ماشين باطوم هم چايى خورديم و هم قليان متعدد كشيديم. حملهدارها صبح يك منات دادند و سماور آتش كردند، و همچنين عصر؛ اما ما عصر چاى نخورديم. وقتى وارد باطوم شديم، همان ساعت چهار، طبخ چاى كرديم.
باطوم
روز شنبه نوزدهم [شوال] در باطوم بوديم. در قهوهخانه حاجى رضا نام. ما و حملهدارها و تمام حاجىهاى ديگر با جمعى از اتراك كه آنها هم اراده حج داشتند منزل داشتيم. تا ماشين در دم اطاق ماشين قرار گرفت. حمالها آمدند در ماشين و اسباب را برداشتند آوردند. در آنجا قهوهخانه بزرگ خوبى بود، جاى همه شد؛ اما از زيادتى جمعيت و آمد و رفت مردم خارج، پر خوش نگذشت.
خيلى شاكر بوديم كه با اهل اسلام بوديم و صداى نمازى مىشنيديم. از هيچ چيز اين بلاد كفر با آن صفا و عمارتهاى خوب خوشم نيامد؛ حتى گويا خدا طعم و رايحه را از مأكولات آنجاها برداشته، دل مىگيرد و نهايت ملالت را پيدا مىكند. والله يك ده كورهاى كه چهار نفر مؤمن در آنجا باشد، و مطعوم نان جو و نمك باشد، به مراتب بهتر است از اين شهرهاى آباد و نعمتهاى فراوان و خوب.
باطوم را مىگويند از جمله شهرهاى عثمانى است كه بدست ارس افتاده و الان