140
الف. توفيق تشرف به محضر حضرت حجت(ع) از حجر اسماعيل
شيخ صدوق به اسنادش از محمد حسن بن وجناء نصيبى نقل مىكند:
زير ناودان (حجر اسماعيل) به سجده افتاده بودم و مشغول دعا و گريه و زارى بودم كه كسى مرا تكان داد و گفت: برخيز اى حسن بن وجناء. از جا برخاستم، و او از جلو حركت كرد و من نيز به دنبال او راه افتادم تا مرا به خانۀ حضرت خديجه(س) رساند. در ميان آن اتاقى بود كه درِ آن وسط ديوار بود و به واسطۀ پلهاى كه از ساج ساخته شده بود امكان رفتن به ميان آن بود. قاصد بالا رفت. در همين هنگام ندايى را شنيدم كه مىفرمود: بالا بيا، اى حسن.
از پله بالا آمدم. دم در ايستادم. حضرت صاحب الزمان(ع) به من فرمود:
حسن، آيا فكر مىكنى كه تو بر من مخفى هستى؟ به خدا سوگند كه لحظهاى از حج تو نگذشت مگر آنكه با تو بودم (و از آن آگاهم). آنگاه حضرت برخى از كارهاى مرا برشمرد. اينجا بود كه ديگر نتوانستم خودم را نگاه دارم و از حال رفتم و به صورت به روى زمين افتادم.
دستان نوازشگرى بر صورتم مىگذشت كه به خود آمدم. از جاى خود برخاستم. حضرت فرمود: حسن، (به مدينه برو) و در خانه جعفر بن محمد (امام صادق(ع)) باش و هيچ گونه نگرانى از ناحيه خوردنى و آشاميدنى و پوشيدنى به خود راه نده.
آنگاه حضرت دفترى به من داد كه در آن دعاى فرج و كيفيت درود بر حضرت بود. سپس حضرت به من فرمود: اين دعا را بخوان و اين گونه درود بر من فرست و آن را به همه كس، جز دوستان شايسته مده. همانا كه خداوند