67به خود متوجّه ساخته است...
و بالاخره آزمايش و پژوهش و كنكاش طولانى مرا به اين « مكتب و روشى » را كه پيمودم رهنمون گشت، تا اينكه برهانى كافى بر صحت و ثبوت « شعر جاهلى » در نزد من پديد آمد...
پس اصحاب اين شعر را كه اينك رفته و منقرض شدهاند و اجسام آنان در خاك پراكنده گرديده است در اين شعر، زندگانى ديدم كه شب را به روز و روز را به شب مىبرند.
مشاهده كردم كه چگونه جوانان آنها به وسيلۀ اين شعر، نادانى و جهل خويش را زايل مىسازند، كهنسالان آنان به وسيلۀ آن، حكمت و دانش خويش را پربار مىكنند.
و ديدم خوشنود و رضايتمند ايشان سيماى خويش را منوّر مىكند تا نور دهد و خشمناك ايشان، خشمناكىاش شكلش را تيره مىسازد تا تاريكى زايد...
و ديدم مرد و دوستش را، مرد و مصاحبش را، مرد و رانده شده و فرارى را كه هيچكس با او نيست... و نيز در اين شعر سواركارى را كه بر اسب خويش نشسته و پيش مىتازد، و پيادهاى را كه بر پاهاى خود مىرود...
گروهها و جمعيّتهايى را از ابتداى پيدايش تا حضور فعلى، ديدم و غزلهاى عشّاق آنان را شنيدم و ناز و كرشمه و خراميدن دخترانشان را مشاهده كردم.
و بالاخره آتشهاى افروختۀ آنان كه گرمشان مىكرد، مرا نيز آتش زد، و من گريه و شيونِ گريه كنندگان آنها را در حالى كه از شدّت فراق جزع و فزع مىكردند و مىناليدند، شنيدم.
همۀ اينها را در خلال الفاظ اين « شعر » ديدم، و شنيدم، حتّى در لفظ اين شعر رازدار و خلوص و صميميّت درمانده، و آه غمناك و اندوهگين، و فرياد و نعرۀ بيمناك و وحشتزده را يافتم، تا آنجا كه هماكنون نيز « اصحاب شعر جاهلى » در اين شعر تبلور و تجسّم يافته پيش چشم من حضور دارند، مثل اينكه حتّى به اندازۀ يك چشم بههم زدن (طرفۀ العين) هم ايشان و منزلها و مدرسهها و معهدهاى ايشان را گم و فراموش نكردهام.
مذهبهاى آنان در روى زمين از چشم من پنهان نشدهاند، تا آن مرحله كه براى من كشف گرديد... و هيچچيز از آنچه را كه آنها بدان چشم گشودند و در رأى