376خود توسّط ماهيّت فكرى كه آن را مىسازد، روشن و مشخّص مىگردد و اين موضوع در مسير جريان طبيعى آن فكر جاى مىگيرد. اين موضوع بايد بهويژه مجزّاى از افكار مخصوص به ذاتى باشد كه دربارۀ آن فكر كرده است؛ يا در حيطۀ تجربيّات او باشد و يا در شعاع ديد وى قرار گرفته باشد و به عبارت ديگر براى صحت انتساب اين ديدگاهها به پيامبر(ص) بايد ثابت كنيم كه:
افكار محمّد (ص) \ افكار قرآن
معادلۀ فوق درست خواهد بود، اگر ما ثابت كنيم كه موضوع يك آيه ممكن است از خود محمّد(ص) صدور يافته باشد و در سير فكرى وى مرتّب شده و منبعث از تجربيّات شخصى او و منتزع از شعاع ديد آن حضرت باشد. در اين حالت، با توجّه به ترتيبى كه قبلاً به آن اشاره كرديم، اين معادله از علاقۀ سببيّت پرده برمىدارد، به آن معنا كه افكار محمّدى(ص) علّت موجِدۀ انديشههاى قرآنى است. اگر عكس اين رابطه اثبات شود، تحقّق اين معادله بهخاطر از بين رفتن علاقۀ سببيّت، محال خواهد بود و اين همان چيزى است كه ما در اينجا به اثبات آن مىپردازيم.
به اين ترتيب، طبيعت خاص فكرى را نزديك انسان درگير با مسألۀ دين، مسألۀ غيب و بهويژه مسألۀ وحى، كاملاً تصوّر مىكنيم. شايد بتوان سير اين تفكّر را در توصيف طبيعى آن نيز درك كرده اين خود سيرى است كه مىبايست وقايع و علّت حدوث آنها و نيز جهان و علّت هستى آن را در حيطۀ خودگرد آورد. همچنين اين سير فكرى مىخواهد بين خالق و مخلوق با زدن پُل ايمان، ايجاد رابطه كند و براى كائنات و اشياء، از مدارج اخلاقى، نردبانى بسازد.
چنين تفكّرى افلاطون را به خود مشغول ساخته بود، فلسفۀ اخلاق او در حقيقت نشأت گرفته از اين انديشه بود. هنگامى كه تحوّلى اساسى در خطّ فكرى يك انسان ايجاد مىشود و توجّه او را به ناگهان از افقى به افق ديگر معطوف مىسازد، بدون ترديد، اين حق را به ما مىدهد كه از نزديك دربارۀ اين حالت عجيب دقّت نظر بخرج دهيم. اگر روشن شد كه اين حالت از انديشۀ مذهبى كه به دنبال بررسى آن هستيم غريب و بيگانه است بنابراين بايد آن را به عنوان پديدهاى بىنظير قلمداد كنيم. قرآن پيوسته بسيارى از اين حالتهاى عجيب شايان توجّه را بر ما عرضه مىدارد و بناگاه سير حركت فكر را متوقّف مىسازد، بهطورى كه احساس مىكنيم سطح آن تغيير كرده است. گويى اين حالتهاى عجيب به عنوان « سكّوى پرش » بكار مىآيند تا انسان