30319- وَ جٰاءَتْ سَيّٰارَةٌ فَأَرْسَلُوا وٰارِدَهُمْ فَأَدْلىٰ دَلْوَهُ قٰالَ يٰا بُشْرىٰ هٰذٰا غُلاٰمٌ وَ أَسَرُّوهُ بِضٰاعَةً وَ اللّٰهُ عَلِيمٌ بِمٰا يَعْمَلُونَ
و كاروانى بيامد و آبدار خويش بفرستادند كه دلو خويش بينداخت و گفت: اى مژدگانى! اين غلاميست، و او را فروختنى وانمودند و خدا مىدانست چه مىكردند.
20- وَ شَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ دَرٰاهِمَ مَعْدُودَةٍ وَ كٰانُوا فِيهِ مِنَ الزّٰاهِدِينَ
و وى را به بهايى ناچيز، درهمهايى چند، فروختند كه بدو بىاعتنا بودند.
از براى تسلّى دادن به او برخاستند امّا او از تسلّى گرفتن امتناع نمود و گفت كه به پسر خود قبر محزوناً فرود خواهم رفت و پدرش از برايش گريست.
(36)و مديانيان او (يوسف) را در مصر به پوطِيفر خواجه سراى فرعون كه سردار لشكريان خاصّش بود فروختند.
--- فصل 38 ---
(1)و در آن زمان واقع شد كه يهوداه از نزد برادران خود جدا شده به نزد مرد عَدْلامى كه اسمش حِيْراه بود، كناره جست.
(2)در آنجا يهوداه دختر مرد كنعانى كه اسمش شُوَع بود ديد و او را گرفته به او درآمد.
(3)و او حامله شده پسرى را زاييد و اسم او را عِيْر ناميد.
(4)و ديگر حامله شده پسرى را زاييد و او را اوْنان نام نهاد.
(5)و هم ديگر حامله شده پسرى را زاييد و اسم او را شيلاه خواند وقتى كه او را زاييده بود [پدرش] در كِزيب بود...