30217- قٰالُوا يٰا أَبٰانٰا إِنّٰا ذَهَبْنٰا نَسْتَبِقُ وَ تَرَكْنٰا يُوسُفَ عِنْدَ مَتٰاعِنٰا فَأَكَلَهُ الذِّئْبُ وَ مٰا أَنْتَ بِمُؤْمِنٍ لَنٰا وَ لَوْ كُنّٰا صٰادِقِينَ
گفتند: اى پدر! ما به دويدن رفته بوديم و يوسف را نزد كالاى خويش گذاشته بوديم كه گرگش بخورد، ولى تو [سخن] ما را گرچه راستگو باشيم، باور نمىكنى.
18- وَ جٰاؤُ عَلىٰ قَمِيصِهِ بِدَمٍ كَذِبٍ قٰالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْراً فَصَبْرٌ جَمِيلٌ وَ اللّٰهُ الْمُسْتَعٰانُ عَلىٰ مٰا تَصِفُونَ
و پيراهن وى را با خون دروغين بياوردند گفت: [چنين نيست] بلكه ضميرتان كارى [بزرگ] را به نظرتان نيكو نموده، براى من صبرى نكو بايد و خداست كه در اين باب از او كمك بايد خواست.
نمودند.
(28)و مردمان بازرگان مِديانى مىگذشتند و يوسف را از چاه كشيده برآوردند و يوسف را به اسماعيليان به بيست پارۀ نقره فروختند كه آنها يوسف را به مصر بردند.
(29)و رؤبن بر سرچاه آمده ديد كه يوسف در چاه نبود پس لباسهاى خود را پاره كرد.
(30)و به برادرانش برگشته گفت كه پسر پيدا نيست و من به كجا بروم؟
(31)آنگاه قباى يوسف را گرفتند و بزغالهاى كشته قبا را به خون فرو بردند.
(32)و آن قباى رنگارنگ را فرستاده نزد پدرشان رسانيده گفتند كه اين را يافتيم پس تشخيص بده كه قباى پسرت است يا نه.
(33)و او را تشخيص داده گفت قباى پسر من است و جانور درنده او را خورده است يقين كه يوسف دريده شده است.
(34)پس يعقوب جامههاى خود را دريد و پلاس به كمرش بسته و روزهاى بسيار از براى پسرش نوحهگرى نمود.
(35)و تمامى پسران و تمامى دخترانش