298ما كه اين قرآن به تو وحى مىكنيم ضمن آن بهترين خبرها را برايت حكايت مىكنيم گرچه پيش از آن از بىخبران بودهاى.
4- إِذْ قٰالَ يُوسُفُ لِأَبِيهِ يٰا أَبَتِ إِنِّي رَأَيْتُ أَحَدَ عَشَرَ كَوْكَباً وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ رَأَيْتُهُمْ لِي سٰاجِدِينَ
چون يوسف به پدرش گفت اى پدر! من يازده ستاره به خواب ديدم، با خورشيد و ماه ديدمشان كه مرا سجده مىكنند.
5- قٰالَ يٰا بُنَيَّ لاٰ تَقْصُصْ رُؤْيٰاكَ عَلىٰ إِخْوَتِكَ فَيَكِيدُوا لَكَ كَيْداً إِنَّ الشَّيْطٰانَ لِلْإِنْسٰانِ عَدُوٌّ مُبِينٌ
گفت پسركم رؤياى خويش را به برادرانت مگو كه در كار تو نيرنگى كنند كه شيطان، انسان را دشمنى آشكارست.
رنگارنگ ساخت.
(4)و برادرانش ديدند كه پدر ايشان او را از تمامى برادرانش بيشتر دوست مىداشت و به او حسد ورزيدند و با او به دوستانه گفتن قادر نبودند.
(5)و يوسف خوابى را ديد كه آن را به برادران خود اخبار نمود پس ايشان را بر او حسد زياده شد.
(6) و به ايشان گفت تمنّا اينكه خوابى را كه ديدهام بشنويد.
(7)اينكه در ميان كشتزار دستهها را مىبستيم و اينكه دستۀ من برخاسته، راست ايستاد و ناگاه دستههاى شما در اطراف ايستادند و دستۀ مرا خم شدند.
(8)و برادرانش وى را گفتند كه آيا حقيقتاً بر ما سلطانت خواهى نمود. مگر بر ما فىالواقع تسلّط خواهى يافت! نهايت به سببِ خوابها و سخنانش او را به زيادتى كينه ورزيدند.
(9)و باز خوابِ ديگرى ديد و آن را به برادرانش بيان كرده گفت: كه اينك بار