237محمّد(ص) به غار حراء بازگشت مىكند و آنجاست كه آن منظره دوباره براى او رخ مىدهد، امّا اينبار به او نزديكتر بوده و حتّى از نوعى هيأت مادى هم برخوردار است.
شكل خاصى دارد « مردى ملبّس به لباس سفيد » كه به او امر مىكند « بخوان »!
... آيا ممكن است اين صدا انعكاسى از نوعى وهم و يا جنون باشد؟! و با اين وجود آن هيأت آمرانه تكرار مىكند كه « اقرء \ بخوان »!
اين خطاب عجيب و منظرهاى كه در مقابل او و همراه با اوست، از ديدگاه « نقد ذاتى » و بررسى حالت روحى وى، اوّلين پايههاى اصلى و ضرورى پيامبر(ص) را پىريزى مىكند. اينك آن پديده زير نظر اوست، آن را درك و احساس مىكند، آن را مىبيند و صدايش را مىشنود.
امّا در آنگاه كه اين منظره نزديكى و تجسّم بيشترى براى او دارد، كلام واضحتر و تمامتر مىگردد. با اين حال اوّلين مضمون صادر شده از اين هيأت تمثّل يافته، بسيار عجيب و غريب مىنمايد چرا كه او به يك « امّى »! فرمان « خواندن » مىدهد؟!
بهرحال، چنين به نظر نمىرسد كه پيامبر(ص) از اين لحظه از توجيه مشخّص و مرزبندى شدهاى، جهت راه و سلوك آيندهاش استفاده كرده باشد. او اينك تنها احساس مىكند، مىبيند، و مىبيند، فقط همين...
امّا اين مشاهدۀ حسّى محض، فكر منظّم و روح با ثبات او را در حالت حيرتزدۀ مغشوش و دردآلودى رها مىكند، و سريعاً و شتاب زده به « مكّه » باز مىگردد. بهطور بىسابقهاى مضطرب و درهم شكسته است، او مىداند كه به ملاطفتهاى همسرش براى برطرف كردن نگرانى خود نياز دارد، از همسر مهربانش مىخواهد تا او را بپوشاند. خديجه او را با عبايى مىپوشاند، محمّد(ص) سرخود را بر بالينى مىگذارد و مىخوابد و همسرش او را با كلمات آرامبخش و مهربانانۀ خويش مورد ملاطفت قرار مىدهد. ناگاه احساس ناخودآگاهى او را از خواب بيدار مىكند و دوباره منظرۀ حراء در مقابل چشمانش قرار مىگيرد كه فرمان آشكارى را بر او املاء مىكند كه: « قُمْ فَأَنْذِرْ » ! \برخيز وانذار كن!
پيامبر(ص) براى نخستين بار اهميّت اين پديده را در زندگى ويژۀ خويش درك