93شدند و از ايشان استرداد نكردند يا مگر حديث را، نصفى صادق و نصفى ديگر كاذب بود؟
والجواب عنه: ايشان دانستند كه خاتم و سلاح رسول و لباس و درّاعه و اسب و مانند آن از اين چيزها ثروتى نيايد و مكنتى حاصل نشود، بلكه سريع الزّوال و الاضمحلال باشد، و ثروت و قدرت و خدم و حشم بر طريق دوام واستمرار به سبب املاك و عقارات حاصل شود.
عجب كه ابوبكر از ابوقحافه ميراث گيرد، و عايشه از ابوبكر ميراث گيرد، فاطمه از رسول ميراث نگيرد كه مگر فاطمه بر مذهب پدر نبوده است، و ابوبكر تمسّك به حديث لاتوارث بين أهل الملّتين كرد و وى را از وى ميراث نداد، و دختر خويش عايشه را از رسول ميراث داد، چنان كه ابوبكر و عمر در خانه عايشه بىاجازت پيغمبر صلّى الله عليه و آله بخفتند و دعوى مىكردند كه ما نظر به حصّه عايشه مىداريم. فاعتبروا يا أولي الأبصار.
و ايشان را غرض تذليل و تحقير خاندان محمّد صلّى الله عليه و آله بوده است تا بدين كار فخر آرند بر يهود و نصارا، و گويند چنان كه يهود احترام ذرّيه هارون مىكنند، و نصارا احترام صليب حافر حمار عيسى و اولاد حواريان مىكنند، ما كه مسلمانانيم اهانت و استخفاف اولاد رسول و اوصياى رسول خويش مىكنيم، همچنان كه عمر گفت: چون عادات اكاسره و قياصره آن بود كه اولاد ايشان خليفه ايشان باشند، از آن، اهل اسلام بايد كه برخلاف آن بود. بنابراين بايد كه علىّ خليفه چهارم نيز نباشد، و ميان اهل اسلام توارث نباشد، و حديث الائمة مِن قريش كِذب بود. هذا واللّه! لبئس الزّاد و بئس المعاد.
علما را خلاف است كه فاطمه خودش رفت يا وكيلى فرستاد. اكثر علماى اهل سنّت برآنند كه فاطمه عبّاس را به وكالت خود و به اصالت از قبل او پيش ابوبكر فرستاد به طلب ميراث رسول، وجمعى مىگويند كه خودش رفته است، و اين قِسم در باب الزام حجّت و توكيد بيّنه تمامتر باشد و سبب مزيد عقوبت