72
أتي رَسُولَ الله و صلّي ثمّ قام خطيباً فحمد الله و أثنى عليه و ذكّر و وعظ و قال ما شآء الله أن يقول، ثمّ قال: أيها الناس إنّي تارِكٌ فيكُمُ أمرين لَن تَضِلّوا إن اتّبعتُمُوهما: كتابَ اللهِ و أهلِ بَيتيعِترتي، ثمّ قالَ: أتَعلَمُونَ أنّي أولي بِالمُؤمنين مِن أنفُسِهِم ثَلاثَ مرّات، فقالَ الناس: نعم، فقالَ عليه [السلام]: مَن كُنتُ مَولاه فَعَليٌّ مَولاه.
[نك: بحار: 158/37]
يعنى: رسول عليه السلام گفت: من ولىّ مؤمنانم. من اولىَترم بديشان از نفس ايشان؛ و دست على گرفت و فرمود: هر كه من مولاى وى، پس على مولاى وى. بار خدايا! دوست دار هر كه وى را دوست دارد، و هر كه وى را دشمن دارد تو او را دشمن دار.
و در روايت زيد على چنان است كه وى مىگويد: رسول خدا ميان مكّه و مدينه فرود آمد به نزديك پنج درخت سمره. به غايت درختانى بزرگ بودند. بعد از آن، مردمان زير آن درختان برفتند. رسول خدا بدان موضع آمد و نماز گزارد، و برخاست خطبهاى آغاز كرد مشتمل بر حمد خدا و ثناى حضرت كبريا وپند و نصيحت و تذكير مردمان، و بگفت پيغمبر آنچه خدا خواست كه وى بگويد. بعد از آن گفت: اى مردمان! من دو چيز در ميان شما مىگذارم كه شما گمراه نشويد اگر پيروى اين هر دو بكنيد: كتاب خدا، و اهل بيت من كه عترت منند. بعد از آن گفت كه: شما هيچ مىدانيد كه من اولىترم به مؤمنان از نفس ايشان؟ تا سه نوبت اين سخن بگفت. مردمان گفتند: آرى. چنين است كه مىگويى. پيغمبر گفت: هر كه من مولاى او، على مولاى او.
و سعد وقّاص روايت كرد كه ابوبكر و عمر گفتند: أمسيتَ يابن أبى طالب مولى كلّ مؤمن و مؤمنة، يعنى: تو گرديدى، اى پسر ابوطالب! مولاى هر مؤمنى ومؤمنه.
و هم صالحانى از روات ثقات روايت مىكند عن علىّ أنه قال:
قَالَ لِي رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله يَوْمَ فَتَحْتُ خَيْبَرَ: َوْ لَا أنْ تَقُولَ فِيكَ طَوَائِفُ مِنْ أُمَّتِي مَا قَالَتِ النَّصَارَى فِي عِيسَى بْنِ مَرْيَمَ لَقُلْتُ الْيَوْمَ فِيكَ مَقَالًا لَا تَمُرُّ