70در تفسير خويشتن گويد كه: جمعى بدريان پيش عمر خطاب آمدند و گفتند: ما در صحراها مىباشيم و باشد كه به يك روز و دو روز آب نيابيم براى نماز، ما را چه بايد كردن؟
عمر فرمود كه: اگر من در آنجا باشم، ماهى روزگار بگذرد كه من ترك نماز مىكنم و گرد نماز نگردم. اين خبر به عمّار رسيد. برخاست وپيش عمر آمد و گفت: يا عمر! ياد دارى كه ما در صحرا در خدمت رسول صلّى الله عليه و آله بوديم كه مرا آنجا احتلام رسيد، من در خاك مراغه [غلطيدن در خاك] بزدم. اين حال با رسول باز گفتند. رسول صلّى الله عليه وآله تبسّمى بكرد و مرا تيمّمى بياموخت؟ عمر چون اين كلام از وى استماع كرد در خشم شد و رنگ و روى او سرخ گرديد و گفت: ما تقول يا عمّار؟ عمّار چون حدّت و غلبه آن غضب او بديد، بترسيد و با تواضع گرفت و طريقه استخلاص به سلامت پيش گرفت و گفت: يا عمر! إن شئت لم اتفوّه به أبدا، يعنى: اى عمر! اگرخواهى من هرگز اين سخن نگويم. عمر بر سر رضا آمد. عمّار از آنجا بيرون شد. [مسلم: 193/1؛ نسائى: 169/1].
حال اصحاب اين است كه شنيدى. حفظ جانب و كلام كدام كنيم؟ حديث عمّار از رسول و نصّ كتاب خدا با آن است كه تيمّم بكنند به همه حال، و كلام خليفه اين در حجّت! لَقَدْ كٰانَ فِي قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لِأُولِي الْأَلْبٰابِ (يوسف:111) و نيز گويند كه: عايشه پيش عثمان رفت و طلب معيشت خود كرد دوازده هزار درهم كه هر سال ابوبكر و عمر به وى مىدادند، و گويند: هشت هزار. عثمان گفت: تواولىتر نيستى از ديگر زنان رسول. به خدا كه به يك حبّه تفضيل ننهم تو را برايشان، و ندهم به تو الاّ حقّ تو. عايشه برنجيد و از پيش وى بيرون آمد وگفت: اقتلوا نعثلاً اقتلوا نعثلاً [طبرى: 459/4] اقتلوا حرّاق المصاحف، يعنى: بكشيد نعثل را، بكشيد نعثل را بكشيد، سوزنده مصحفها را؛ و مرادش عثمان بود، و از روى لغت، نعثل كفتار بود و دراز ريش.
صحابه كه اين كلام از وى شنيدند قصد وى كردند و حرمت و عزّت وى