252
الْأرْضِ مِنْ صَفْرَاءَ وَ بَيْضَاءَ لافْتَدَيْتُ بِهِ مِنْ هَوْلِ الْمُطَّلَع [بحار: 144/30. متن مطابق بحار تصحيح شد.] و رُوِى أنّه قال: لوددتُ أن لم أدخل جهنّم؛ و هذا من رواية بن عباس، يعنى: به حقّ خدا كه مغرور است آن كس كه مرا مغرور گردانيد؛ و به حقّ خدا كه اگر مرا بودى آنچه بر روى زمين است از زرد و سفيد، پس من بدادمى و به آتش دوزخ نرفتمى؛ و اين روايت از عبداللّه عبّاس است، و چون ابوبكر اشراط مرگ بديد، نامهها نوشت كه خليفه عمر است.
و در فتوح ابن عثم [121/1] وارد شده كه چون ابوبكر رنجور شد، خلافت و نيابت خود را به عمر داد، و نامه نوشت كه عمر خليفه است بعد از من، و به دست مردى داد و به مسجد فرستاد. پس طلحة بن عبيداللّه برخاست و در پيش ابوبكر رفت و گفت: عمر مردى است درشت و بدخوى و سخت دل، و با حضور تو مردم از او در رنجند، چگونه باشد حال او با مسلمانان بعد از تو؟ پس گفت: و بعدُ قادمٌ إلي ربّك و أنّه مُسائلك عن رعيّتك. ابوبكر ساعتى خاموش بود، پس گفت:
يا طلحة! أبالموت تفزعني أم بربّي تخوّفني؟ تا طلحه منكوب شد. بعد از آن كه ميان ايشان مناظره برفت، ابوبكر وصيّتها بكرد و به آخر گفت: فإذا [أنا] متّ فاغسلوني و اكفنوني [و حنّطوني] و صلّوا عَلَيّ ثم ائتوني [ائتوا بى] إلى قبر حبيبي محمّد صلّى الله عليه و سلّم فاستأذنوا و قولوا: السلام عليك يا رسول الله! هذا أبو بكر بالباب، فإن أذن لكم في دفني إلى جانبه فادفنوني، و إن لم يؤذن لكم في ذلك فأتوا بي إلى مقابر المسلمين. وخلافت او دو سال و سه ماه و بيست و دو روز بود. بعد از آن به عمر انتقال يافت.
كُتب هذه الكتاب بعَون المَلِكِ الوهّاب على يد الحقير الفقير كثير التّقصير
محمّد على بن يعقوب - غفراللّه لهما و عفا اللّه عنهما -
قد تمّ هذه النّسخة في التّاريخ يوم الخميس
شهر رجب المرجّب مطابق سنة 1201