163اين تواضع و لطف و كَرَم و نزديكى كه به ما كردى و ما را به خود نزديك گردانيدى، از هيبت وى با وى سخن نمىگفتيم، و چون سخن گفتى همچون درّ و مرواريد پيوسته دُرَر بارِ گهرنثار گفتى. اهل دين را بزرگ داشتى، و درويشان و مسكينان را دوست داشتى. قوى در باطل وى طمع نكردى، يعنى اين اميد نداشتى كه على سبب باطل وى باطلى بكند، و ضعيف و ناتوان از عدل وى نااميد نشدى. خدا را به گواه خود مىگيرم كه من وى را ديدم در بعضى مواقف نماز شامى كه شب پرده فروگذاشته بود و او خود را در محراب، پيش خداى - عزّوجلّ - بداشته، محاسن خويش در دست گرفته، همچون شخص مارگزيده، و گريان همچون مصيبت و اندوه رسيده، و گوئيا كه اين هنگام از او مىشنوم كه مىگويد: يا ربّنا! يا ربّنا! و تضرّع و زارى مىكند به درگاه خدا، و دنيا را مىگفت: اى دنيا! از من دور شو. خود را بر من جلوه مىكنى و چون منى را به خود مُشتاق مىكنى؟ هيهات! هيهات! غير مرا فريب ده، و اين غريو و اضطراب را كمتر كن كه تو را سه طلاق دادم و از خود جدا كردم، چون عمر تو كوتاه است، و محل تو حقير است، و زحمت و مشقّت و رنج تو بسياراست. آه! آه! از قلّت زاد و درازى راه قيامت و معاد و سفر دور و وحشت آن راه. چون معاويه اين كلمات را بشنيد اشك از ديده وى روان شد و به ريش وى فرود آمد كه خود را از گريه نگه نتوانست داشت، و قوم كه حاضر بودند همه در گريه آمدند. پس معاويه گفت: همچنين بود ابو الحسن، يعنى علىّ بنابى طالب. حزن و اندوه تو بر او چگونه استاى ضرار؟
[ضرار] گفت: چون حزن واندوه كسى كه يك بچّه داشته باشد، او را در دامن وى بكشند كه اشك ازچشم وى باز نمىاستد و غم و اندوه فراق وى ساكن نمىشود. بعد از آن ضرار برخاست و بيرون رفت.
في منتهي المآرب للقطّان اصيل الدّين المحدّث و في ساير التّواريخ وارد است كه، امير مؤمنان روز اوّل خلافت خويشتن به بيت المال رفت و چندين هزار دينار كه در وى بود همه را بر مستحقّان صرف كرد و تهيدست از آنجا