121است مرصّع به زر سرخ، و سقفهاى اين جنّت زبرجد سبز است، و در آنجا خداى تعالى طاقها از مرواريد آفريده و ياقوتها در آن نشانده، و در آنجا غرفهها آفريده خشتى از نقره و خشتى از طلا و خشتى از ياقوت و خشتى از زبرجد، و چشمهها آفريده در نواحى آن جنّت، و گرداگردآن جوىهايند، و در كنار آن جوىها قبّههااند از درّ آفريده و به زنجيرهاى طلا بياراسته، و انواع درخت در آنجا آفريده، و در هر شاخى قبّهاى آفريده، ودر هر قبّهاى تختى از مرواريد سفيد نهاده و به سندس و استبرق باز پوشانيده، و فرش زمين آن، همه زعفران و مشك و عنبر است، و در هر قبّهاى حورى نشسته، و هر قبّهاى صد در دارد و بر هر درى كنيزك بهشتى نشسته، و دو درخت خداى تعالى آنجا آفريده، و در هر قبّه فرشها افكنده وگرداگرد اين قبّهها آية الكرسى نوشته. من گفتم: يا جبرئيل! خداى تعالى اينجنّت را از بهر كه آفريده و بنياد نهاده است؟ جبرئيل گفت: اين جنّتى است كه خداى تعالى آن را از بهر على و فاطمه - دختر تو - بنياد كرده است و اين را به تحفه بديشان داده است تا چشم تو بدين روشن باشد، يا رسول الله! به غير از بستانها و شهرستانهاى ديگر كه ايشان را در بهشت است؛ و هم در اين كتاب است روايت از پيغمبر صلّى الله عليه و آله كه وى خديجه را بشارت داد به خانهاى در بهشت از مرواريد ساخته كه در آنجا نه زحمت باشد و نه رنج و نه بانگ و نه افغان و فرياد؛ و هم در اين كتاب است روايت از انس كه وى گفت: فاطمه زهرا عليها السلام يك روزى پيش پيغمبر آمد و گفت: يا رسول الله! من و پسر عمّم يعنى علىّ هيچ فراشى نداريم الاّ پوستى كه شب بر آنجا خسبيم و به روز علف بر آن پيش شتر خود مىنهيم. پيغمبر صلّى الله عليه وآله گفت: اى دخترك من! صبر كن كه موسى پيغمبر با زن خود ده سال زندگانى كرد كه ايشان را هيچ فراشى نبود الاّ گليمى.
و از عبداللّه عبّاس روايت است كه در آن شب كه عروسى فاطمه زهرا بود و وى را به خانه علىّ مىبردند، پيغمبر صلّى الله عليه وآله در پيش وى مىرفت