111خفته بودم كه در برابر است، در خواب ديدم كه من در بهشت بودم و رسول خدا صلّى الله عليه وآله را ديدم، و اصحاب او بر حوالى او، واميرالمؤمنين علىّ پيش او ايستاده، و حسن و حسين بر جانب راست، وچپ او حسن را ديدم كه كاسه آب در دست گرفته به رسولخدا صلّى الله عليه وآله مىداد، و به اميرالمؤمنين بداد، و به حسين داد، و به اصحاب رسول بداد، و جمله از آن كاسه بياشاميدند.
رسول گفت: اسق المتّكيء علي هذا الدّكان، يعنى: اين شخص را كه بر اين دكان تكيه زده است آب ده. حسن گفت:
يا جدّيّ! ُأ تَأْمُرُنِي أنْ أسْقِيَ هَذَا وَ هُوَ يَلْعَنُ وَالِدِي فِي كُلِّ يَوْمٍ ألْفَ مَرَّةٍ بَيْنَ الْأذَانِ وَ الْإِقَامَةِ وَ قَدْ لعَنَهُ اليَوْمِ أرْبَعَةَ آلَافِ مَرَّةٍ [بحار: 92/37]، يعنى: اى جدّ من! تو مرا مىفرماى كه اين شخص را آب دهم. من او را چگونه آب دهم كه او هر روز هزار بار پدر مرا لعن مىكند، و امروز چهار هزار بار لعن كرده است. رسولخدا صلى الله عليه وآله پيش من آمد و گفت:
ما لك عليك لعنة الله! أتُلعن عليّا و عليٌّ منّي و تَشتمه و هو مِن لَحمي و دمي فَرََأيتُهُ كأنّه تَفَلَ في وجهي، يعنى: تو را با على چه بوده است كه او را لعنت مى كنى كه لعنت بر تو باد. چرا به او بد مىگويى؟ على از من است و تو او را دشنام مىدهى. على از گوشت و خون من است؛ و ديدم پيغمبر را كه خيو در روى من انداخت و مرا لگدى بزد و گفت: غيّر الله ما بك من نعمة، خداى تعالى حليه و نعمت تو را بگرداناد. من از خواب بيدار شدم كه روى و سر من صورت خوكان گرفته بود. پس ابوجعفر خليفه گفت: يا سليمان! تو اين دو حديث را مىدانستى؟ من گفتم: نه. پس گفت: يا سليمان! حبُّ عليٍّ إيمان وبُغضه نفاق و الله لايُحبّه إلاّ مؤمنٌ و لا يُبغضه الاّ مُنافق، يعنى: اى سليمان! حبّ على ايمان است، و بغض على نفاق است. به خداى كه او را دوست ندارد الاّ مؤمن متّقى، و او را دشمن ندارد الاّ منافق شقى.
سليمان مىگويد كه من گفتم: الامان يا اميرالمؤمنين! گفت: و لك الامان. سليمان گويد: گفتميا امير! چه مىگويى در قاتلان حسين عليه السلام؟ گفت: إلَي النّار و في النّار، يعنى: بازگشت ايشان به دوزخ است و در دروخ باشند.