205گارد، يك مسجد خيلى قشنگ و باشكوهى ساخته است كه قابل تماشا است، تمام در و ديوار و ايوانها و سقف مسجد، از سنگهاى سياه تراشيده بنا شده است، و به قدرى فواصل قطعات سنگها را تنگ گرفتهاند، كه تا شخص نزديك نرود آن فواصل را نمىبيند، و از داخل و خارج گمان مىكند كه مسجد يك قطعه سنگ سياه يكپارچه حجارى شده است.
در مراجعت از آنجا به «بابالسلام»، تمام خيابانها و دكاكين آئين، و در چند موضع طاق نصرت جهت ورود «امير عبداللّٰه» پسر «سلطان حسين» بسته بودند. تاكنون چه در «مكه» و چه در «مدينه» هرجا اسم «سلطان حسين» را ديديم، با القاب (جلالةالملك، يا مؤسس الحكومة العربية، يا رئيس الدولة الهاشمية) و جز آن تعبير شده بود، امروز در طاق نصرتها، به خط درشت او را به عنوان (خليفة رسولاللّٰه) اسم برده بودند، چون اين تشريفات به دستور حكومت تدارك شده است، معلوم مىشود كه «سلطان حسين» داعيۀ خلافت مطلقه نيز دارد.
در مراجعت يك دفعۀ ديگر به تماشاى كتابخانۀ «مسجد مطهر» كه شرح آن داده شده است رفته به خانه برگشتيم، و بعد از آن كه چند روز بود صحبت حركت از «مدينه»، و اخبار بىاساس راجع به اغتشاش طريق «يَنْبُع» و غيره در بين بود.
امروز طرف عصر خبر قطعى حركت رسيد، و حجاج كه قسمتى از آنها خسته و نگران شده بودند، بناى حركت و نقل مكان به خارج شهر، و بيرون دروازۀ «احد» گذاشتند، ما هم اسباب و اثاثيه را توسط «حاج على عكام» و «حاج ابوالحسن طباخ» كه دو سه روز بود آشتى كرده و پيشمان آمده بود، حمل و نقل به خارج شهر نموديم و خودمان در شهر توقف، و دستور پذيرائى به «عطيةاللّٰه» صاحب خانه داديم.