150«آقا ميرزا آقا بزرگ» و «مشهدى محمّدحسين» هم پايشان مجروح شده بود، ديگر حال من با آن ناخوشىها و ضعف مزاج معلوم است چه بود.
بالجمله همگى از رفتن عاجز شده بوديم و مكارىها عجله در رفتن داشتند، و بعد از مشاجراتى آنها تعرض كردند و ما چند ساعتى در قهوهخانه خوابيديم، نزديك سحر قهوهچى بيدارمان كرد و گفت: اگر وسط روز بين راه بمانيد ممكن است دچار باد سام بشويد، چنانچه دو روز قبل شصت هفتاد نفر همين جا مبتلا و تلف شدند، بارى به عجله سوار شده حركت كرديم.
ورود به مكه
امروز جمعه پنجم ذىالحجّة مطابق «بيست و نهم اسد»، نماز صبح را در يك قهوهخانۀ ديگرى خوانده باز حركت كرديم، چون گرماى هوا ساعت به ساعت اشتداد مىكرد، مالها ديگر به سرعت نمىرفتند، ما هم آنقدر خسته و عاجز شديم كه براى دو ساعت به ظهر بىاختيار در يك قهوهخانه فرود آمديم و آب خريدارى كرده به سر و بدن خود مىپاشيديم، اتفاقاً خورجينى كه آذوقه و نان ما در آن بود، روى شتر و زير پاى «آقا ميرزا بزرگ» بود كه از ما جلو افتاده و رفته بود. در قهوهخانه هم جز آب و چاى هيچ چيز يافت نمىشد، گرسنگى هم مزيد بر علت گرديد، بعد از يك ساعت راحتى خواستيم سوار شويم، دو نفر از كسبۀ «مكه» كه از «جده» آمده بودند ما را منع كردند و گفتند اگر از اينجا بيرون برويد، فوراً همگى از مسموميّت باد و هوا تلف خواهيد شد، تا «مكه» دو ساعت بيش نمانده، صبر كنيد عصر با ما حركت كنيد. چون مردمان معقول و نجيبى به نظر مىآمدند ما هم پذيرفتيم، و براى دو ساعت به غروب سوار شده، و در