97
خورشيد و ماه
بود در گلشن گل پرور خود
باغبان محو گل پرپر خود
بر نمىداشت دمى چشم حسين
از رخ ماه على اكبر خود
آه - خورشيد به خون ديد طپان
ماه را روى زمين در برخود
هيچ خورشيد نديدهست هنوز
غرق در وادى خون اختر خود
مرغ حق طاقت پرواز نداشت
داد از دست قوى شهپر خود
بر دل شعله ور از آتش داغ
آب مىريخت ز چشم تر خود
غير يك لالۀ پژمرده نبود
مىكشيد آنچه كه در پيكر خود
گوهر عشق على بود و حسين
داد افسوس ز كف گوهر خود