89حُسن تو آيينۀ احمد نماست
ياس سفيد حرم مرتضاست
ياس، معطّر زِ شكوفايىات
ماه، خجل زآن همه زيبايىات
هر چه كه والاست تو والاترى
سرو، چه گويم، كه تو رعناترى
مهر ندانم كه تو رخشانترى
ماه نخوانم كه تو تابانترى
اى زِ پىات آمده ليلاى عشق
پر ز گل و عطر تو صحراى عشق
آن كه ترا شبه نبى آفريد
بار دگر جلوۀ احمد كشيد
كفر نگويم كه خدا منظرى
نى على اكبر، كه تو پيغمبرى
اى چو نبى رنگ تو و بوى تو
حُسن تو و خُلق تو و خوى تو
باز پريشان و دگرگون منم
زادۀ ليلا تو و مجنون منم
اين منم آشفتهتر از موى تو
ديدهام از بام فلك روى تو
روى تو خورشيد دل خستهام
باز به گيسوى تو دل بستهام