72
گلاب خون
رساندم در زمين كربلا تا محمل خود را
به روى چهره جارى كردهام خون دل خود را
براى آنكه سازم، گلشن اسلام را گلگون
در اين صحراى غم آوردهام من حاصل خود را
گرفتم منزل اينجا، ليك خون شد ديدهام آندم
كه ديدم لاله گون از اشك زينب منزل خود را
زِ بس دارند شوق جان نثارى قاسم و اكبر
زِ خون پاكشان گيرم گلاب محفل خود را
در اين امواج توفانزا نهادم پاى خود شايد
ببينم در ميان موج خونها، ساحل خود را
فتاده بس مرا مشكل فراق روى جانانم
ولى با تيغ دشمن حل كنم اين مشكل خود را
من آن خورشيد تابان هدايت خيز قرآنم
كه زير تيغ هم دارم عنايت قاتل خود را
كسى كز رأفت ورحمت به دشمن ديده بگشايد
كجا محروم خواهد كرد «ياسر» سائل خود را