264به طشت زر سرت مثل نگين بود
چراغ آسمان روى زمين بود
هلا، خورشيد جانم را گسستى
و رفتى روى خاكستر نشستى
ز غم هايى كه دل در اين سفر داشت
فقط عشق تو را مدّ نظر داشت
درون سينۀ نيلوفرى پيچ
تو بودى عشق بود و ديگرم هيچ