263همانند گل از هجران فسردن
جدايى از تو يعنى جان سپردن
سفر مىكردم و جانم به لب بود
جهان در پيش چشمم مثل شب بود
مسافر بودم و قصدم حرم بود
تمام كوله بارم پر زِ غم بود
حسينىتر ز زينب نيست در دهر
بر او عاشقتر از وى كيست در دهر
ز پيكارم نمىآسود دشمن
اسير اقتدارم بود دشمن
در اين پيچ و خم داغ نهانى
سر مويى نديدم شادمانى
نبودم من اسير قوم كافر
اسير عشق تو بودم برادر
بهدنبال تو گشتن طرح دل بود
غم خود با تو گفتن شرح دل بود
دلم وصل تو را تا طرح مىكرد
غم خود را يكايك شرح مىكرد
چه غمهايى كه مىسوزد مرا دل
ندارد شرح آن جز داغ حاصل
گل نور از فروغ عشق چيدم
هلال روى تو بر نيزه ديدم