237
آيينۀ دلها
اين سر زادهى زهراست مزن چوب جفا
لالهى گلشن طاهاست، مزن چوب جفا
اين كه فرياد وفغان دارد از اين قصّه به لب
خواهرش زينب كبراست، مزن چوب جفا
بر لب غرق به خونِ سر خونين پدر
دخترى گرم تماشاست، مزن چوب جفا
كودكى مويهكُنان موى كنان مىگريد
نگهش جانب باباست، مزن چوب جفا
شرم كن شرم رسد نالهى زهرا بر گوش
مادرش فاطمه اينجاست، مزن چوب جفا
نى فقط اهل سماوات و زمين مىنالند
در جنان شيون و غوغاست، مزن چوب جفا
بيش از اين اى همه ظلمت، مشكن حرمت را
اين سر آيينهى دلهاست، مزن چوب جفا
مىزنى چوب بر آن لعل كه احمد بوسيد
جدّ او شافع عقباست، مزن چوب جفا