229با دل پردرد خود در حريمت آمدم
اى درت دار الشّفا يا على بن الحسين
بر مزارت آفتاب سايه اندازد بهروز
اى فروغ كبريا يا على بن الحسين
ابر چشمت ژاله ريز ماه رويت لاله گون
بر شهيد كربلا يا على بن الحسين
رهنورد دشت غم همركاب درد وداغ
قافله دار بلا يا على بن الحسين
يك نيستان لاله را از تو بگرفت آسمان
در زمين نينوا يا على بن الحسين
با لب خشكيدهات شام عاشورا ز غم
سوختى چون خيمهها يا على بن الحسين
اى گل يكتاى عشق در دو عالم دستگير
«ياسر» افتاده را يا على بن الحسين
در غريبستان عشق
يادگار يك بهار آيينهى پرپر تويى
در اسارت عشق را همواره روشنگر تويى
همطراز آفتاب و همنشين ماهتاب
نور چشمان حسين و ثانى حيدر تويى