205راهب اين ره يافته در كوى دوست
بسته دل بر رشتهى گيسوى دوست
اى خوش آن دل كاين چنين روشن شود
خرّم آن جان كز گلى گلشن شود
راهب از راه صفاى باطنش
آن كه بود آيينه در دل ساكنش
ديد مه را روى نى، شد در شگفت
آمد و از نيزهداران بر گرفت
هيچ باغى اين گل رنگين نداشت
ماهتابى آسمان جز اين نداشت
ديد دريا موجى از خون مىزند
چهرهاش از خون شفق گون مىزند
گفت اين خورشيد جان، جانان كيست؟
اين سرِ غرقِ به خون از آنِ كيست؟
روى ماه او خدايى منظر است
گوشهى چشمش بهشت ديگر است
عصمت خيل رُسل در روى اوست
عطر آگين آسمان از بوى اوست
از گلاب ديده شست اوّل رخش
عشق آمد داد آنجا پاسخش
گفت اين سر كز بدن اكنون جداست
ياس خوشبوى حريم كبرياست