165من زِ پا افتاده امّا روبرويم خنده زن
از نيام آورده بيرون قاتل خونخوار تيغ
خواهرم از خيمه آمد در كنار قتلگاه
از گلوى تشنهام در پيش او بردار تيغ
اين صداى نالۀ زهراست مىآيد به گوش
صبر كن، در پيش او بر حنجرم مگذار تيغ
هم زمين و آسمان گريان و هم در دست خصم
دارد اينجا از غم من ديدۀ خونبار تيغ
در ميان موج خون غلتيدهام «ياسر» ولى
مىكشد از بهر كشتن دشمن غدّار تيغ
عطش بىكسى
اى به خون خفته و غلتيده حسين
شده از شاخه چو گل چيده حسين
از دم نام تو گيرد آرام
هر كه دارد دل غمديده حسين
اشك ما چون دل غمديدهى ما
خون ز غمهاى تو گرديده حسين
رونق و جلوه ندارد خورشيد
هر كجا نور تو تابيده حسين