114
حجلۀ قنداقه
آن غنچه كه جان به باغبانش بخشيد
در حجلۀ قنداقه به خونش غلتيد
مىسوخت ز سوز تشنه كامى امّا
سيراب ز خون حنجر خود گرديد
آهنگ عطش
آهنگ عطش اگر چه در گوشش بود
پيراهنى از اميد تن پوشش بود
با شبنم اشك رو به ميدان مىرفت
يك غنچۀ نشكفته در آغوشش بود