110اهل كوفه خار و گل باشد حسين
آن كه عرش از او گرفته زيب و زين
آنكه داده روشنايى ماه را
در بغل بگرفت عبداللّٰه را
تا مگر دورش كند از تيغ كين
در برش بگرفت مانند نگين
غنچه پيش باغبانش ناز كرد
ناگهان چشمان خود را باز كرد
ديد خيل لاله چينان آمدند
جملگى با تيغ برّان آمدند
دست بالا برد تا كارى كند
از عموى خويشتن يارى كند
دست بالا بود و تيغ آمد به زير
شد جدا دست از تن طفل صغير