109
در مرثيت حضرت عبداللّٰه بن حسن عليه السلام
بغض پنهان
رشتهى انديشهام از هم گسست
كودك اشكم به دامن مىنشست
هر كه از غم، ديده خون افشان كند
بغض خود را كى توان پنهان كند
هقهق گريه امانم را بريد
چون كه عبداللّٰه به ميدان مىدويد
تا در آغوش عمو مأوا كند
قطره خود را وصل بر دريا كند
ديد بر روى زمين خورشيد را
جلوهى سرتا به پا توحيد را
گفت اى غرقه بهخون اى ماه من
شعلهور از سينه بنگر آه من
اى عمو در خاك و خون افتادهاى
آفتاب من نگون افتادهاى
اشكِ گلگونش به چهره بسته پل
خارها را ديد گرداگرد گل