108داشت آن مَىْ نوش گلزار الست
جام شيرين شهادت را بهدست
جرعه نوش بزم حق گرديده بود
وز مَىْ عشق حسينى مستِ مست
نوجوانى پير ميدان وفا
نوجوانى حق گزين و حق پرست
داد در راه ولايت هر چه داشت
در طريق دوست داده هر چه هست
آن نهال سبز در ميدان عشق
شاخ و برگ هستىاش يكجا شكست
پيش چشمان حسين از تيغ كين
تار و پود پيكرش از هم گسست
رو به سمت آسمان پر مىگشود
روى دامان عمويش ديده بست
لالهى سرخ از جفاى لاله چين
لاله گون افتاده بر روى زمين
* * *