319فرياد زدم:
هركه از پيامبر طلبى دارد فوراً بيايد.و يكسره مشغول فروش اجناس و پرداخت بدهى بودم.به بعضىها پول و به بعضىها جنس مىدادم.
همه طلب خود را گرفتند.دو دينار اضافه آمد.
رفتم مسجد.پيامبر تنها در مسجد نشسته بود.
سلام كردم،پيامبر فرمود:چه كردى بلال؟
عرض كردم:خداوند آنچه بر عهدۀ پيامبرش بود ادا نمود.
پيامبر فرمود:آيا چيزى هم اضافه آمد؟
عرض كردم:دو دينار.
پيامبر فرمود:دلم مىخواهد اين دو دينار را هم به مستحق بدهى و مرا از وجود آن راحت كنى،من از مسجد بيرون نمىروم،تا تو اين دو دينار را هم خرج كنى.
آن روز فقيرى را نيافتم.پيامبر شب را در مسجد خوابيد و روز هم در مسجد ماند.
اواخر روز دو سواره از دور پيدا شدند.
به استقبال آنها شتافتم.آنها را غذا و لباس دادم و نماز عشا را هم با پيامبر خواندم.
پس از نماز،پيامبر مرا صدا زدند،خدمت رسيدم.
فرمود:بلال چه كردى؟
عرض كردم خداوند شما را از فكر آن دو درهم هم راحت كرد.پيامبر خوشحال شد و تكبير گفت و حمد خداى بجا آورد كه:سپاس خداوندى را كه نمردم و زنده بودم تا اين دو درهم،به اهلش رسيد.
پيامبر به سوى خانه حركت كرد و من هم او را مشايعت مىكردم تا داخل خانه شد.
آرى برادر،اين بود چيزى كه دربارهاش از من سؤال كردى.
اين چنين بود انفاق پيامبر! 1