318رفته بود.راستى شبى سخت و سنگين بود.
سرانجام سحرگاهان بلند شدم كه مهيا شوم براى رفتن به مسجد.ديدم يكى نفسزنان به سويم مىآيد و صدا مىزند:بلال،بلال...
از بالاى بام بىصبرانه فرياد زدم:چه مىگويى؟
گفت:زود بيا،كه پيامبر تو را مىخواهد.
به سرعت لباس پوشيدم،و به سوى خانه پيامبر حركت كردم.نزديك خانۀ پيامبر رسيده بودم كه ديدم،چهار شتر پر از بار،كنار خانه پيامبر زانو زده،استراحت مىكنند.
در زدم،اجازه خواستم،وارد شدم،سلام كردم.
پيامبر با تبسم فرمود:بلال خوشحال باش،خداوند حاجت تو را برآورده كرد.
من هم حمد خداى بجا آوردم.
پيامبر فرمود:آيا آن چهار شتر را با بار بيرون خانه نديدى؟
عرض كردم:چرا يا رسول اللّٰه.
پيامبر فرمود:هم بار شترها و هم خود آنها براى تو،بار آنها لباس و طعام است.آنها را يكى از بزرگان فدك 1هديه كرده،بارها را برگير و قرضهايت را با آنها بپرداز.
خوشحال از شنيدن اين خبر،با عجله به سراغ شترها رفتم،اول بارشان را پياده كردم.بعد هم خودشان را محكم بستم و به سوى مسجد رفتم براى گفتن اذان.
منتظر شدم تا پيامبر نماز گزارد.پس از نماز به قبرستان بقيع 2رفتم و با صداى بلند