316داشت به او مىداد،و اگر چيزى آماده نداشت به من مىفرمود:بلال برو پولى قرض بگير و برايش لباس و غذا تهيه كن.
من هم مىرفتم مقدارى پول قرض مىكردم و با آن،قدرى غذا و لباس و ساير لوازم را تهيه مىكردم.و آن شخص را با اين پول،هم مىپوشانديم و هم غذا مىداديم.
روزى يكى از مشركين 1مدينه جلوى مرا گرفت و گفت:
بلال! من از تو تقاضايى دارم.گفتم:بگو.گفت:من فردى پولدارم،دلم مىخواهد از امروز به بعد فقط از من قرض بگيرى.هرگاه خواستى چيزى تهيه كنى،به نزد من بيا تا پول در اختيارت بگذارم.چون پيشنهاد از طرف او بود،من هم پذيرفتم و از آن روز به بعد هر وقت نياز بود به سراغ او مىرفتم و از او پول قرض مىگرفتم و حاجت نيازمندان را با آن برآورده مىكردم.تا اين كه يك روز وضو گرفته بودم و خود را آماده مىكردم كه به مسجد بروم و اذان 2بگويم،ناگهان آن مشرك را با جمعى از دوستان تاجرش كه در حال عبور بودند ديدم.آن مشرك تا چشمش به من افتاد با لحنى تند و با بىادبانه فرياد زد:
هَى...،حبشى،هيچ مىدانى تا اول ماه چقدر مانده؟