249همينكه آفتاب برآمد،اسماعيل تشنه شد و طلب آب كرد،هاجر برخاست و رهسپار آن وادى شد كه محل سعى بود (در ميان صفا و مروه) و آنجا ايستاد و ندا داد:آيا در اين وادى انيس و مونسى يافت مىشود؟(هل بالوادى من انيس).و در حالىكه ديگر اسماعيل را نمىديد،بالاى كوه صفا رفت و از آنجا به وادى نگريست و سرابى نظرش را به خود جلب كرد.پنداشت آب است،باز به درون وادى شتافت و به سعى پرداخت و چون به مروه رسيد و ديگر اسماعيل را نمىديد،بار ديگر سرابى در ناحيۀ صفا درخشيد.
به وادى فرود آمد و در پى آب روان شد،باز هم اسماعيل از نظرش غايب شد.برگشت تا به صفا رسيد و با نگرانى چشم به جانب اسماعيل دوخت و اين حركت را هفت مرتبه تكرار كرد و چون به شوط هفتم رسيد و در حالىكه بر مروه بود،به اسماعيل نگريست، در حالىكه آب از زير پايش جوشيده بود! برگشت و اطراف آن آب را كه جريان داشت با رمل مسدود كرد و از اينرو زمزم ناميده شد. 1
در اين روايت،سپس به تحوّل منطقۀ مكه با پيدايش آب زمزم و مهاجرت قبيلۀ «جُرْهُم»كه يكى از قبائل يمنى بودند و در حوالى مكه بسر مىبردند اشاره كرده و مىفرمايد:
«آن روز قبيلۀ جُرْهُمْ در ذىالمجاز (يكى از بازارهاى معروف مكه) و عرفات فرود آمده بودند،همينكه آب زمزم در مكه پديدار شد و پرندگان و حيوانات وحشى صحرا به آنجا رو آوردند،جرهم كه حركت وحش و طير را به آن ديار ديدند،آنها را رهگيرى كردند و به آب رسيدند و در آنجا يك زن و يك كودك را ديدند كه در زير درختى منزل گزيدهاند و براى آنها چشمۀ آبى پديدار شده است!
آنها از هاجر پرسيدند:تو كيستى؟ و با اين كودك در اينجا چه مىكنى؟
هاجر پاسخ داد:من مادر«اسماعيل»فرزند ابراهيم خليلالرحمانم و اين كودك فرزند اوست.خداوند وى را فرمان داد كه ما را در اينجا سكنى دهد.