248ابراهيم گفت:پروردگارا! آنها را به كجا برم؟ فرمود:به حرم من،مركز امن من و نخستين مكانى كه از زمين آفريدم؛يعنى مكه.
آنگاه خداوند جبرئيل را فرمان داد كه«بُراق»را فرود آورد تا هاجر و اسماعيل و ابراهيم عليهم السلام را حمل كند.و ابراهيم هرگاه از منطقهاى سرسبز كه درخت و نخلستان و زراعتى داشت،مىگذشت،مىگفت:جبرئيل! آيا اينجاست آن مكان امن؟ و جبرئيل پاسخ مىداد:نه،و راه را ادامه دادند تا به مكه رسيدند و در محل خانۀ كعبه فرود آمدند.
ابراهيم با ساره عهد كرده بود كه از مركب پياده نشود و هرچه زودتر نزد او برگردد.
همينكه فرود آمدند،در آنجا درختى بود كه هاجر چادر خود را بر آن درخت افكند و با كودك خويش در سايۀ آن قرار گرفتند. 1ابراهيم چون آنان را نهاد و خواست برگردد هاجر گفت:ابراهيم! ما را در جايى كه انيس و مونسى وجود ندارد و از آب و علف اثرى نيست مىگذارى و مىروى؟! و ابراهيم پاسخ داد:خدايى كه مرا فرمان داده شما را در اين مكان بگذارم،همو شما را كفايت است.اين بگفت و راهى شد و چون به محلى بهنام«كداء»- كوهى در ذىطوىٰ-رسيد روى بهسوى آنان كرد و گفت:
رَبَّنٰا إِنِّي أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّيَّتِي بِوٰادٍ غَيْرِ ذِي زَرْعٍ عِنْدَ بَيْتِكَ الْمُحَرَّمِ رَبَّنٰا لِيُقِيمُوا الصَّلاٰةَ فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النّٰاسِ تَهْوِي إِلَيْهِمْ وَ ارْزُقْهُمْ مِنَ الثَّمَرٰاتِ لَعَلَّهُمْ يَشْكُرُونَ . 2
«بارخدايا! من از ذريۀ خود كسانى را در وادى بىآب و علف اسكان دادم تا نماز را بپا دارند،پس دلهايى را از مردم بهسوى آنان متمايل گردان و از ميوهها روزى ده،باشد كه سپاسگزارى كنند.»
اين بگفت و رفت و هاجر بماند با كودك شيرخوار و آن سرزمين سوزان! (و بنا به برخى روايات،ابراهيم در ميان اشك و آه منطقه را ترك گفت). 3