233اندوهگين شد و با خود گفت چه بهتر كه از پيش او بروم تا شاهد مرگ او نباشم!
ابن عباس گويد:مادر اسماعيل بالاى كوه صفا رفت كه به اطراف مشرف شود،به اين اميد كه شايد در صحرا كسى را ببيند و سپس به كوه مروه نگريست و گفت خوب است ميان اين دو كوه آمد و شد كنم تا اگر كودك بميرد شاهد مرگ او نباشم.و سه يا چهار بار ميان آن دو كوه آمد و شد كرد،در دره ميان صفا و مروه چيزى جز ريگ و شن نبود سپس كنار فرزند آمده،او را بر همان حال ديد و بيشتر اندوهگين شد و كنار كوه صفا بازگشت و باز همچنان ميان صفا و مروه آمد و شد كرد تا آنكه هفت بار اين فاصله را پيمود.
ابن عباس مىگفته است:پيامبر فرمودند:به همين جهت سعى ميان صفا و مروه معمول شد و مردم ميان آن سعى مىكنند.مادر بازگشت و كودك خويش را به همان حال ديد كه بر خود مىپيچيد،ناگاه صدايى شنيد،نگريست و كسى را نديد،گفت:صداى تو را شنيدم،اگر خيرى پيش تو هست مرا يارى كن و فرياد رسم باش،در اين هنگام جبرئيل عليه السلام براى او آشكار شد،مادر اسماعيل از پى او به راه افتاد و جبرئيل با پاى خود به محل چاه زمزم كوبيد و از همانجا آب بر روى زمين آشكار شد.
ابن عباس افزوده است كه پيامبر فرمودند:مادر اسماعيل مقدارى خاك و شن بر گرد آن ريخت كه مبادا پيش از آن كه مشك را بياورد و از آب پركند،آب به زمين فرو شود و نيز فرمودند:اگر مادر اسماعيل چنان نمىكرد چشمۀ روانى مىشد.
مادر اسماعيل مشك خود را آورد و آب برداشت و آشاميد و پستانش پر شير شد و پسرش را شير داد. 1
ابراهيم عليه السلام آن گاه كه همراه با هاجر به طرف مكه مىآمد،جبرئيل نيز او را همراهى مىكرد.طبرى در اين زمينه مىنويسد:
خداوند-عزّوجلّ-به ابراهيم وحى كرد كه سوى مكه رود،آن هنگام در مكه خانهاى نبود و او هاجر و پسرش را به مكه برد.