216و رفت.در روز سوم نيز به ميان حجر آمد و باز در عالم رؤيا كسى را ديد كه به وى مىگويد:«طيبه»را حفر كن،پرسيد:طيبه چيست؟ جوابى نداد و رفت و سرانجام روز چهارم به حجر آمد و در ميان آن به خواب رفت،در آن حال ديد كسى نزدش آمده،به وى مىگويد:«زمزم»را حفر كن.پرسيد:زمزم كجاست؟ پاسخ شنيد:جايى است كه هيچگاه آب آن تمام نمىشود و كسى به قعر آن نمىتواند برسد،آنگاه موقعيت زمزم را نيز نشان عبدالمطلب داد.
عبدالمطلب از خواب برخاست و بىدرنگ سراغ موقعيت نشان داده رفت و مشغول حفر آن نقطه شد،تا آنگاه كه به آب رسيد. 1
اين چاه را قبيلۀ«جرهم»به هنگام خروج از مكه،پر كرده بودند 2وبعدها آثار آن بكلّى از ميان رفت و هيچ كس از موقعيت آن خبر نداشت تا آنگاه كه با عنايت حضرت سبحان عبدالمطلب آن را كشف كرد.
ب-رؤياى صادق عبدالمطلب در رابطۀ با پيامبر صلى الله عليه و آله در حجر اسماعيل
از حضرت ابوطالب به نقل از پدر بزرگوارش عبدالمطلب چنين آمده است:«در ميان حجر به خواب رفته بودم،خوابى عجيب ديدم كه در اثر آن ترس وجودم را فرا گرفت.از جا برخاسته،به منظور فهم تفسير و تعبير آن،سراغ كاهنۀ قريش رفتم،رنگ چهرهام عوض شده بود،او كه حالتم را مشاهده كرد،گفت:سرور عرب را چه شده است كه او را پريشان چهره مىبينم؟! آيا امرى ناگوار واقع شده است؟
گفتم:آرى،خوابى را در حجر ديدهام كه مرا دگرگون ساخته است.ديدم كه درخت مانندى بر كمرم روييده شده كه بلندى آن به آسمان و شاخههايش شرق و غرب را فرا گرفته است.از ميان آن نورى را مشاهده كردم كه بسيار قوى بود؛هفتاد برابر نور خورشيد، و ديدم كه عرب و عجم در برابر آن به سجده افتادهاند و بر نور آن همچنان افزوده مىشد، آنگاه عدهاى از قريش را ديدم كه مىخواهند آن را قطع كنند،كه ناگاه جوانى زيبارو و