328هشام كه احساس حقارت و كوچكى مىكرد،چنين وانمود كه او را نمىشناسد! فرزدق كه از نزديك ناظر اين گفتگوها بود،دانست كه هشام از سر حسادت و حقپوشى،اظهار ناآشنايى مىكند و با خود گفت اكنون،لحظۀ ايفاى رسالت و گاه حق گويى است.
فرزدق قدم پيش نهاد و جايى ايستاد كه صدايش را هرچه بيشتر بشنوند و گفت:اى هشام،اى فرزند عبدالملك و اى برادر خليفه،اگر تو آن شخص را نمىشناسى،من او را خوب مىشناسم!
گوش فرا ده تا وى را به تو معرّفى كنم.
درياى عطوفت و احساسات فرزدق به جوش آمده بود.واژههاى عشق و محبّتش به خاندان على عليه السلام چونان امواج دريا به حركت در آمد و به شيوۀ شاعران پرتوان عرب،شعرى بالبداهه در وصف امام سجاد انشاد كرد.
امواج صدايش در مسجدالحرام پيچيد و تأثيرى عميق بر روح و جان مردمان نهاد.
جان مردم را پروريد و روح هشام را چون خرقهاى پوسيده دريد! 1
هشام پس از شنيدن شعر فرزدق،خشمگين شد و حقوقش را قطع كرد و با اعتراض به وى گفت:چرا از اين گونه شعرها براى ما خاندان اموى و مروانى نمىگويى؟
فرزدق در پاسخ گفت:اگر تو هم جدّى همانند جدّ او و پدرى چونان پدر او و مادرى به منزلت مادر او داشتى،براى تو هم مىگفتم!.... 2
فرزدق پس از سرودن اين قصيده،مدّتها زندانى شد و به فرمان هشام محكوم به مرگ گرديد،اما به دعاى امام سجاد از زندان و اعدام رهايى پيدا كرد و علىبنالحسين عليهما السلام پس از نجات وى به اندازۀ چهل سال او،هزينۀ زندگيش را تأمين كرد و فرمود:اگر مىدانستم كه به بيش از اين نياز دارى به تو مىبخشيدم! فرزدق،هديۀ امام را دريافت كرد و پس از همان مدّت،بدرود حيات گفت. 3