386اين نامه حاكى از بىاطلاعى زمامدار وقت است. او به قدرى بىاطلاع بود كه نمىدانست كه اين شخص مدعى نبوت بيش از شش سال است كه از مكه به مدينه مهاجرت نموده است. وانگهى شخصى را كه در نقطهاى داعيۀ نبوت دارد، و نفوذ او به قدرى گسترش يافته كه پيك براى دربار شاهان جهان مىفرستد، نمىتوان با اعزام دو افسر دستگير كرد و او را به يمن احضار نمود.
فرماندار «يمن» طبق دستور مركز، دو افسر ارشد و نيرومند خود را به نامهاى «فيروز» و «خرخسره»، روانۀ حجاز كرد. اين دو مأمور نخست در «طائف»، با يك مرد قريشى تماس گرفتند. وى آنها را راهنمايى كرد و گفت:
شخصى كه مورد نظر شما است، اكنون در مدينه است. آنان راه مدينه را پيش گرفتند، و شرفياب محضر پيامبر صلى الله عليه و آله شدند. نامۀ باذان را تقديم كرده و چنين گفتند: ما به دستور مركز از طرف فرماندار يمن مأموريم شما را به يمن جلب كنيم و تصور مىكنيم كه «باذان»، در خصوص كار شما با خسروپرويز مكاتبه كند و موجبات رضايت او را جلب نمايد. در غير اين صورت، آتش جنگ ميان ما و شما روشن مىشود، و قدرت ساسان خانههاى شما را ويران مىسازد و مردان شما را مىكشد...
پيامبر صلى الله عليه و آله ، با كمال خونسردى سخنان آنان را شنيد. پيش از آنكه به پاسخ گفتار آنها بپردازد، نخست آنها را به اسلام دعوت نمود؛ و از قيافۀ آنها كه داراى شاربهاى بلندى بودند، خوشش نيامد. 1 عظمت و هيبت پيامبر صلى الله عليه و آله و خونسردى او، آن چنان آنها را مرعوب ساخته بود كه وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله آئين اسلام را به آنها عرضه داشت، بدنشان مىلرزيد.
سپس به آنها فرمود: امروز برويد، من فردا نظر خود را به شما مىگويم. در اين هنگام، وحى آسمانى نازل گرديد و فرشتۀ وحى پيامبر صلى الله عليه و آله را، از كشته شدن «خسروپرويز» آگاه ساخت. فرداى آن روز كه افسران (فرماندار)يمن، براى گرفتن جواب به حضور پيامبر صلى الله عليه و آله رسيدند، پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: پروردگار جهان مرا مطلع