337عجله مكن! پاسخگوى نيرومندى به ميدان تو آمد. 1 سراسر بدن على عليه السلام زير سلاحهاى آهن قرار گرفته، و چشمان او از ميان «مغفر» مىدرخشيد. عمرو خواست حريف خود را بشناسد. به على عليه السلام گفت: تو كيستى؟ على عليه السلام كه به صراحت لهجه معروف بود، گفت: على فرزند ابو طالب. عمرو گفت: من خون تو را نمىريزم، زيرا پدر تو از دوستان ديرينۀ من بود، من در فكر پسر عمت هستم كه تو را به چه اطمينان به ميدان فرستاده، من مىتوانم تو را با نوك نيزهام بردارم و ميان زمين و آسمان نگاهدارم، در حالى كه نه مرده باشى و نه زنده.
ابن ابى الحديد مىگويد: استاد تاريخ من (ابو الخير) هر موقع اين بخش از تاريخ را شرح مىداد، چنين مىگفت: عمرو در حقيقت از نبرد با على عليه السلام مىترسيد، زيرا او در جنگ بدر و احد حاضر بود و دلاورىهاى على عليه السلام را ديده بود. از اين نظر، مىخواست على عليه السلام را از نبرد با خود منصرف سازد.
على عليه السلام فرمود: تو غصۀ مرگ مرا مخور، من در هر دو حالت (كشته شوم يا بكشم) سعادتمند بوده و جايگاه من بهشت است؛ ولى در همۀ احوال دوزخ انتظار تو را مىكشد. عمرو لبخندى زد و گفت: على! اين تقسيم عادلانه نيست، بهشت و دوزخ هر دو مال تو باشد.
در اين هنگام، على عليه السلام او را به ياد پيمانى انداخت كه روزى دست در استار كعبه كرده و با خدا معاهده بسته بود كه هر قهرمانى در ميدان نبرد سه پيشنهاد كند، يكى از آنها را بپذيرد. روى اين جهت، على عليه السلام پيشنهاد كرد كه نخست اسلام آورد، او گفت: على! از اين بگذر كه ممكن نيست. فرمود: دست از نبرد بردار و محمد صلى الله عليه و آله را به حال خود واگذار، و از معركۀ جنگ بيرون رو. گفت: پذيرفتن اين مطلب براى من وسيلۀ سرافكندگى است، فردا شعراى عرب، زبان به هجو و بد گويى من مىگشايند؛ و تصور مىكنند كه من از ترس به چنين كارى دست زدم.
على عليه السلام فرمود: اكنون حريف تو پياده است، تو نيز از اسب پياده شو تا با هم نبرد كنيم. وى گفت: على! اين يك پيشنهاد ناچيزى است كه هرگز تصور