235مىشويم. و اگر «محمد» در اين راه موفق گرديد از او براى ما شرّى نخواهد رسيد. زيرا ما در اوج قدرت از جنگ با او صرفنظر كردهايم، بهتر است كه از اين راهى كه آمدهايم برگرديم.
حكيم، نظر عُتبه را به ابو جهل رسانيد، و ديد كه او مشغول پوشيدن زره است. وى از شنيدن گفتار عتبه فوق العاده ناراحت شد. شخصى را پيش برادر عمرو حضرمى، به نام «عامر حضرمى» فرستاد و پيغام داد، همپيمان تو يعنى عتبه، مردم را از گرفتن خون برادرت باز مىدارد تو خون برادرت را با چشم خود مىبينى. برخيز در ميان قريش پيمانى را كه با برادرت بستهاند به ياد آنها بياور و براى مرگ برادرت نوحهسرائى كن.
«ابو عامر» برخاست سر را برهنه كرد، استغاثه كنان مىگفت: وا عَمراه وا عَمراه.
نوحه و گريۀ «ابو عامر»، خون غيرت را در عروق قريش به گردش درآورد. آنان را مصمم بر نبرد نمود، و نظريۀ كنارهگيرى «عُتبه» فراموش شد.
ولى همين عُتبه، كه طرفدار كنارهگيرى بود تحت تأثير احساسات زودگذر جمعيت قرار گرفت. بلافاصله برخاست و لباس جنگ بر تن كرد و خود را آمادۀ نبرد ساخت.
نور خرد و فروغ عقل، گاهى بر اثر هجوم احساسات و شور و هيجانهاى بىاساس، به خاموشى مىگرايد و از روشن كردن آيندۀ زندگى بازمىايستد. مردى كه طرفدار صلح و صفا بود و به همزيستى مسالمتآميز دعوت مىنمود، طورى احساساتى شد كه پيشقدم در ميدان نبرد گرديد. 1
چيزى كه جنگ را قطعى ساخت
«اسود مخزومى»، مرد تندخويى بود. چشمش به حوضى افتاد كه مسلمانان ساخته بودند. پيمان بست كه يكى از اين سه كار را انجام دهد: يا از آب حوض