175خدايا كمىِ نيرو و ناتوانى خود را به درگاهت عرضه مىدارم. تو پروردگار رحيمى تو خداى ضعيفان هستى، مرا به كى وامىگذارى... 1.
جملههاى دعا، استغاثۀ شخصيتى است كه پنجاه سال تمام با عزت و عظمت، در پرتو حمايت فداكاران جانبازى زندگى مىكرده است. اما اكنون عرصه براى او به اندازهاى تنگ گرديده كه به باغ دشمن پناهنده شده و با بدن خسته و مجروح در انتظار سرنوشت خود نشسته است.
فرزندان «ربيعه» كه خود بتپرست و از دشمنان آئين توحيد بودند، از ديدن وضع رقتبار محمد صلى الله عليه و آله متأثر شدند. و به غلام مسيحى خود به نام «عداس» دستور دادند كه ظرف انگورى به حضور پيامبر صلى الله عليه و آله ببرد. «عداس»، ظرفى پر از انگور كرد و در برابر آن حضرت گذارد و مقدارى در قيافۀ نورانى حضرت دقيق شد. چيزى نگذشت كه حادثۀ جالب توجهى اتفاق افتاد. غلامِ مسيحى مشاهده كرد كه آن حضرت موقع خوردن انگور بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِيمِ به زبان جارى ساخت. اين حادثه، سخت او را در تعجب فرو برد، ناچار مهر خاموشى را شكست و گفت: مردم شبه جزيره با اين كلام آشنائى ندارند و من تا به حال اين جمله را از كسى نشنيدهام. مردم اين سامان كارهاى خود را به نام «لات» و «عزى» آغاز مىكنند.
حضرت از وى پرسيد اهل كجائى، و داراى چه آيينى هستى؟ عرض كرد: اهل «نينوى» و نصرانى هستم.
حضرت فرمود: از سرزمينى هستى كه آن مرد صالح «يونس بن متى» از آنجا است. پاسخ پيامبر صلى الله عليه و آله باعث تعجب بيشتر او شد. مجدداً پرسيد كه: شما يونس متى را از كجا مىشناسى؟ پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: برادرم «يونس»، مانند من پيامبر الهى بود. سخنان پيامبر كه توأم با علائم صدق بود، اثر غريبى در «عداس» بخشيد. بىاختيار مجذوب پيامبر گشت، به روى زمين افتاد، دست و پاى او را بوسيد و ايمان خود را به آئين او عرضه داشت و پس از كسب اجازه به سوى صاحبان باغ بازگشت.