111تطميع كنند، تا از دعوت خود دست بردارد. از اينرو، به طور دستجمعى به سوى خانۀ «ابو طالب» روانه شدند، در حالى كه برادرزادۀ او كنارِ وى نشسته بود. سخنگوى جمعيت سخن را آغاز نمود و گفت:
اى ابو طالب، «محمد» صفوفِ فشرده و متحد ما را متفرق ساخت، و سنگ تفرقه در ميان ما افكند، و به عقل ما خنديد، و ما و بتان ما را مسخره نمود؛ هرگاه محرك او بر اين كار نيازمندى و تهى دستى او است، ما ثروت هنگفتى در اختيار او مىگذاريم؛ هرگاه طالب منصب است، ما او را فرمانرواى خود قرار مىدهيم، و سخن او را مىشنويم؛ و هرگاه بيمار است و نياز به معالجه و طبيب دارد، حاذقترين اطبا را براى مداواى او احضار مىنماييم و...
ابو طالب رو به پيامبر صلى الله عليه و آله نمود و گفت: بزرگان قوم تو آمدهاند و درخواست مىكنند كه از عيبجويى بتان دست بردارى و آنها نيز تو را رها سازند.
پيامبر گرامى رو به عموى خود نمود و گفت:
من از آنان چيزى نمىخواهم، و در ميان اين چهار پيشنهاد يك سخن از من بپذيرند تا در پرتو آن بر عرب حكومت كنند، و غير عرب را پيرو خود قرار دهند. 1
در اين لحظه «ابو جهل» از جاى برخاست و گفت: ما حاضريم به ده سخن از تو گوش فرادهيم.
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: يكتا سخن من اين است كه اعتراف به يكتايى پروردگار بنماييد. 2
گفتار غير منتظرۀ پيامبر مانند آب سردى بود كه بر اميد داغ و گرم آنان ريخته شد. آن چنان بهت و سكوت و در عين حال يأس و نوميدى سراسر وجود آنها را فراگرفت، كه بىاختيار گفتند؛ سيصد و شصت خدا را ترك گوييم، و خداى واحدى را بپرستيم؟ 3
قريش، در حالى كه آتش خشم از چشم و صورت آنها مىباريد، از خانه بيرون رفتند، و در سرانجام كار خود در فكر فرو رفته بودند. آيات زير، در بيان همين واقعه نازل گرديده است: 4