86لباسهايش پو شيده ونعلينى در پا دارد و تنها درگوشه اى نشسته است. با خود گفتم حتما از طايفه صوفيه است و مىخواهد بارى بر دوش مردم باشد. خوب است بروم، او را نصيحت و ملامت كنم. نزديك رفتم. وقتى مرا ديد، فرمود: يا شقيق!: اجْتَنِبُوا كَثِيراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ 1مرا واگذاشت و رفت. اين موضوع برايم بزرگ آمد. گفتم چه كسى بود كه از نيتم خبرداد و مرا به نام صدازد؟ درحالى كه مرا نمىشناخت.اين شخص جزبنده صالح خدا نبود. مىروم تا اورا بيابم و از اين مو ضوع بپرسم با شتاب درپى او رفتم اما از نظرم پنهان شد و او را نديدم تا به واقصه رسيدم. آن جا ديدم كه نماز مىگذارد، درحالى كه بدنش مىلرزد واشكش جارى است.باخود گفتم اين همان شخص است نزدش مىروم و ازنيتى كه درباره اش داشتم، بخشش مىطلبم. منتظر ماندم تا از نمازش فارغ شد ونشست. به سوى او رفتم اماپيش ازآن كه سخن بگويم رو به من كرد وفرمود يا شقيق! بخوان: وَ إِنِّي لَغَفّٰارٌ لِمَنْ تٰابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صٰالِحاً ثُمَّ اهْتَدىٰ 2بار ديگر مرا واگذاشت و از نظرم ناپديد شد. يقين كردم او از ابدال است چون دوبار ازنيتم خبرداد.چون به رمال رسيديم بارديگر اورابرسرچاه آب ديدم كه مىخواست آب بردارد. ظرفى كه دردست داشت ازدستش به داخل چاه افتاد ومن به او مىنگريستم. نگاهى به آسمان كرد و فرمود:
أنت ربى إذا ظمئت من الما ء و قوتى إذا أردت الطعاما
اللهم سيدى ما لى سواها فلاتعدمنيها.
شقيق گويد: به خدا سوگند ديدم آب چاه جوشيد وبالا آمد وظرفش را بادست گرفت و آب نوشيد و وضو گرفت. چهار ركعت نمازخواند و سپس به سمت تپه شن رفت. شنها را با دست به داخل ظرفش مىريخت وحركت مىداد وتبديل به آب گوارا مىشد ومىنوشيد. نزدش رفتم وسلام كردم وجواب داد.